تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٩ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا

هفته ای که گذشت هم تولدم بود هم سالگرد ازدواجمون. محمد هم که نتونست هدیه ای که میخواست بگیره برای خوشحالی من 5 تا جوجه مرغ گرفت تا سورپرایز بشم.

من خیلی خوشحال شدم نه به خاطر جوجه هایی که دوستشون دارم بلکه به خاطر اینکه محمدخواست منو خوشحال کنه ولی با توجه به بدهکاری های خونه نمی تونست هدیه ای که میخواست بخره.

خانواده محمد همگی بعد از یه روز اونم ساعت 11 شب اس ام اس دادن و تبریک گفتن منم در عوض تولد پسر ملیحه نرفتم.

خانواده خودم یعنی خواهران و مادرم زنگ زدند و آمدند خونمون و یه جشن کوچولو گرفتیم.

برای سالگرد ازدواج هم وقتی خانواده شوهرم رو دعوت کردم خواهرشوهرم به تلافی جشن تولد پسرش، رفت تهران که نباشه. از قضا مادرشوهرم تصادف کرد -البته حالش خوبه- و مهمونی کنسل شد. لازم به ذکره نه تنها از انصراف خواهرشوهرم مبنی به نیامدن به منزلمان ناراحت نشدم بلکه یه ضرب المثل داریم که میگه :کلاغ نیامد به باغم یه گردو اتفاقم.

از آنجایی که خواهرشوهرم هیچ وقت موقع مریضی مادر و پدرش تشریف ندارن و بقیه اوقات بقیه حق ندارند بدون اجازه ایشان آب بخورند، لذا پنجشنبه و جمعه را در معیت جاری محترم به پرستاری از مادرشوهرم پرداختیم .



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ | ٦:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ٦:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٩ | ٦:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٥ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٤ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ٦:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهسا

  • دانلود فیلم